عروسی دایی محمد و زن دایی فریناز
شایان جان بیست روز قبل از بدنیا اومدنت عزیزم عروسی دایی محمد
بود و منم که دیگه شده بودم اندازه سه نفر
از یه طرفی هم همش نگران بودیم که اون شب شما تصمیم به اومدن نگیری عزیزم
کلی تدارک برای عروسی دیده بودن ولی دغدغه فکریمون همش تو بودی عزیزم که نکنه یه وقت تو سر و صدا
اذیت بشی
مامانی هم دیگه اینقدر چاق شده بود که هیچ کدوم از لباساش اندازش نبود دیگه یک هفته با اون شکم دنبال لباس بودم عزیزم عکساش هست مامان جون بهت نشون میدم
خلاصه نصف عروسی رو من بیرون بودم همه تو میزدن
و میخوندن و
میرقصیدن
منو شما هم بیرون وایساده بودیم که شما تو ارامش باشی عزیزم
تو اون شلوغی و بزن و برقص
همه خواستن که منم برم برقصم ٍ با سلام و صلوات و درخواست از ارکست
که صدا رو کم کنه جلو
100 نفر ادم منو با اون شکم اوردن وسط
رقصیدم مامانی رقصیدم
ولی کم و با ارامش
اخه قر
هم تو کمرم جم شده بود عزیزم خیلی خودمو کنترل کردم
بعدش هم تانگو
گذاشتن و دایی محمد و زن دایی رقصیدن و به درخواست داماد اولین نفر منو بابایی اومدیم تانگو رقصیدیم ولی چه تانگویی مامانی نیم متر بین من و بابایی فاصله بود شما از قبل اینکه تشریف بیارید فاصله رو انداختی عزیز دلم
اره شایان جان اونشب اینقدر ما دوندگی کردیم ولی چون همه از شما خواهش کرده بودن که دو سه روز دیگه هم صبر کنی شما هم گوش کردی و اروم سر جات نشسته بودی عزیزم
ولی قیافت تو دلم اینجوری بود مامانی
شب خوبی بود و خوشبختانه 20 روز صبر کردی و بعدش تشریف اوردی گلم...


عروسی دایی محمد و زن دایی فریناز
